السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )
59
سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي )
مربعى كه در قبر است قرار داشت . » ( 1 ) سليمان گويد : مسلم گفت : « بهرهء خود را از گزاردن نماز به سوى آن خانه فراموش مكن كه اين در خانهاى است كه على از طريق آن به سوى فاطمه مىرفت و من حسن بن زيد را ديدم كه به طرف اين در نماز مىگزارد . » قول اين راوى كه گفته است : على در آن اتاق با فاطمه زفاف كرد ، با آنچه پيش از اين گذشت مبنى بر اين كه على در خانهاى كه اجاره كرده بود با فاطمه زفاف كرد ، مخالف است . از طرفى از ابن شبه روايت شده است كه گفت : « على ( ع ) در مدينه دو خانه گرفته بود كه يكى از آنها به مسجد رسول خدا ( ص ) راه داشت و ديگرى در بقيع بود . » ( 2 ) همچنين از رزين نقل شده است كه گفت : « زمانى كه عمر بن عبد العزيز از سوى وليد بن عبد الملك به عنوان عامل وى در مدينه و مكه تعيين شده بود وليد مالى براى او فرستاد و به او گفت : هر كه اين خانه را به تو فروخت پولش را به وى بده و هر كه امتناع كرد خانهاش را خراب كن و مال را به او بده و اگر از گرفتن خوددارى كرد ، آن را به مصرف فقرا برسان . » در تعدادى از روايات آمده است زمانى كه وليد بن عبد الملك بر منبر رسول خدا ( ص ) خطبه مىخواند ، پرده از خانهء فاطمه ( س ) به كنارى رفت و حسن بن حسن را ديدند كه مشغول شانه كردن محاسنش بود . چون وليد از منبر فرود آمد دستور داد خانهء فاطمه را خراب كنند . زيرا وى از اين كه ديده بود حسن بن حسن به جاى گوش فرا دادن به خطبهء او ، به شانه كردن محاسنش پرداخته بسيار خشمگين شده بود . حسن بن حسن و همسرش فاطمه دختر حسين ، كه به دست عمويش حسين ( ع ) به عقد حسن در آمده بود ، از خانه بيرون نيامدند . وليد هم دستور داد خانه را بر سر آنان و فرزندانشان خراب كنند . آنها ستونهاى خانه را از جاى كندند و در همان حال به اهل خانه اعلام داشتند . اگر بيرون نياييد خانه را بر سرتان خراب مىكنيم . پس حسن بن حسن و همسر و فرزندانش بيرون آمدند . ( 3 ) در روايت ديگرى آمده است : « وليد هر سال مردى را به مدينه مىفرستاد تا اخبار آن شهر را به اطلاع وى برساند . يك بار به او گفت : با قضيهاى روبهرو شدم كه به خدا سوگند تو را بر آن قدرتى نيست . در مسجد پيامبر ( ص ) بودم ، خانهاى را ديدم كه بر آن پردهاى افتاده بود ، چون نماز گزارده شد پرده كنار رفت و صاحب آن خانه به همراه كسانش با نماز امام ، نماز خواندند سپس پرده انداخته شد و غذا آوردند و خوردند . ناگهان او ( صاحب خانه ) آيينه و سرمه گرفت . من از نام او پرسيدم گفتند